![]() |
|
![]() |
|
|
ماهمسایه ی خدا بودیمجمعه هشتم آبان 1388شاید مرا دیگر نشناسی . شاید مرا به یاد نیاوری اما من تو را خوب می شناسم. ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه ی مان همسایه ی خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی. و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم . خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند. یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پزت می کردی و او کفرش در می امد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم. تو شلوغ بودی و آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی. اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد و دلت می خواست به دنیا بیایی . و همیشه این را به خدا می گفتی . و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم . بچه های دیگر هم... ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد . تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ... ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ... دوست من . همبازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله ی خدا در گوشم زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است . اگر گم شدی از این راه بیا ... بلند شو از دلت شروع کن! شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم. |
|
|
|
عشقسه شنبه بیست و یکم مهر 1388
به هر کجا که پای می گذاری عشق را بگستران اول از همه در خانه ی خویش عشق را به فرزندانت به همسرت و به همسایه ات نثار کن . اجازه نده کسی پیش تو بیاید و بهتر و شادتر ترکت نکند . مظهر مهر خداوندی باش مهر در چهره خود مهر در چشمان خود مهر در تبسم خود مهر در برخورد گرم خود. ((مادر ترزا)) |
|
|
|
یادگارشنبه یازدهم مهر 1388
من و این فاصله ها در بی تو بودن و رفتن از خاطره هات داره آبم می کنه...
نم بارون رو مژه لبِ سرخ ِ از فشار نفس بند اومده بغض پرپر نشده همه یادگارتِ |
|
|
|
دردهای تکراریسه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
صدای پای تو در گوش کوچهها جاریست و گریه آخر این ماجرای تکراریست نه شب شده ست - که مهتاب بیش و کم بزند- نه قصه است - که باران به صورتم بزند !- زمان به سر نرسیده، زمین به هم نشده و هیچ چیز از روزگار کم نشده ! همان که بود : همان تکه سنگ مذاب همین که هست : همین آسمان و جنگل و آب ! ببین که تیغ تو بر استخوان نخورده عزیز ببین که رفتی و دنیا تکان نخورده عزیز ! فقط دو سایهی بی دست و پا ، دو عابر کور دو تا غریبهی تنها ، دو تا مسافر کور ! دو مرغ خیس ، دو تا کفتر پرانده شده همین دو آدمک از بهشت رانده شده ! گذشته جمع شده ، چرک کرده در سر من گذشته پر شده در پارههای دفتر من کسی نیامد از این درد کور کم بکند وشعر... شعر نیامد که راحتم بکند ! کسی نیامد از آن اتفاق دم بزند برهنه روی غزلهای من قدم بزند نشد ستارهی شبهای آشیانه شوی عقیم شد گل صد آرزوی من برای عشق کمی دیر شد عروسک من ! در این کویر امیدی به قد کشیدن نیست قفس شکست ، ولی فرصت پریدن نیست برای بال و پرم ارتفاع روز کم است برای رفتن من آسمان هنوز کم است ! تو لااقل بزن و دور شو ، به خاطر من ! برو ! سفر به سلامت ، برو مسافر من نگو زمین به هم آمد زمانمان گم شد هوا سیاه شد و آسمانمان گم شد نگو که رفتن پایان ماجراست رفیق خدا بزرگتر از دردهای ماست رفیق ! فقط اجازه بده چشم خواب خسته شود شب از سماجت این آفتاب خسته شود به حرف دور و برت گوش میکنی گل یخ مرا دوباره فراموش میکنی ، گل یخ ! دوباره سرخ ، دوباره سپید خواهی شد وقهرمان رمانی جدید خواهی شد ! دوباره بوی حضورت ، دوباره بوی تنت تپیدن دو کبوتر به زیر پیرهنت ! دوباره خندهی سرسری گل من و حرفهای قشنگی که از بری گل من ! دوباره وسوسه ی داغ بادهای دیگر برای آمدن شاهزاده ای دیگر به جز دلم ، لبت از هر چههست ، تنگ تر است بخند ! خندهات از دیگران قشنگتر است ! ببین هنوز دهان هزار خنده تویی بخند ! آخر این داستان برنده تویی به خود نگیر اگر شعر دلپسند نبود مرا ببخش اگر مثنوی بلند نبود ! نگیر خرده بر این بیتهای سر در گم که بی تو شاعر خوبی نمی شوم...(X)... ! دوباره قلب من و وسعت غمی که نگو من و خیال شما و جهنمی که نگو و داغ خاطرهها تا همیشه بر تن من گناه با تو نبودن فقط به گردن من ! |
|
|
|
واااای باراانسه شنبه هفدهم شهریور 1388وااای باران باران شیشهی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور
وااای باران باران پر مرغان نگاهم را شست در میان من و تو فاصلههاست گاه میاندیشم میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش را داری دستهای تو توانائی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من میبخشد شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجستهای از زندگی من هستی سطر برجستهای از زندگی من هستی سطر برجستهای از زندگی من هستی
|
|
|
|
در سینهات نهنگی میتپدشنبه چهاردهم شهریور 1388این که مدام به سینه ات می کوبد ، قلب نیست ؛ ماهی کوچکیاست که دارد نهنگ میشود . ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش میدهد و بوی دریا هواییاش کرده است . قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینهاش نهنگی میتپد؟! آدمها، ماهیها را درتنگ دوست دارند و قلبها را در سینه . اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد ، قلب است . هیچکس نمیتواند نهنگی را در تنگی نگه دارد ؛ تو چطور میخواهی قلبت را در سینه نگه داری ؟ و چه دردناگ است وقتی نهنگی مچاله شود و وقتی دریا مختصر شود و وقتی قلب خلاصه میشود و آدم قانع. این ماهی کوچک ، اما بزرگ خواهد شد و این تنگ ، کوچک خواهد شد و این آب ته خواهد کشید .
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس . کاش راه آبی به نامنتها میکشیدی و کاش این قطره را به بینهایت گره میزدی. کاش... بگذریم... دریا و اقیانوس به کنار ، نامنتها و بینهایت پیشکش. کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض میکردی. این آب مانده است و بو گرفته است و تو میدانی آب هم که بماند میگندد. آب هم که بماند لجن میبندد . و حیف از این ماهی که در گل و لای بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد !
|
|
|
|
یا لطیفشنبه هفتم شهریور 1388
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم (( لطیف )) را دوستتر دارم که به یاد ابر و ابریشم و عشق میافتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمیشدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت . دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرهگیاش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سختتر . من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمیگذرد ، دیگر آب از من عبور نمیکند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد . حالا تنها یادگاریام از بهشت و لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشهی دلم پنهانش کردهام، گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد. یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشهها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شود ؟
وقتی تیرهایم وقتی سراپا کدریم ، به چشم می اییم و دیده میشویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید میشود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من میبخشیدی تا میچکیدم و میوزیدم و ناپدید میشدم ، مثل هوا که ناپدید است ة مثل خودت که ناپیدایی... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... |
|
|
|
قلبم کاروانسرائی قدیمی استجمعه ششم شهریور 1388
قلبم کاروانسرائی قدیمی است . من نبودم که این کاروانسرا بود. پی اش را من نکندم. بنایش را من بالا نبردم . دیوارش را من نچیدم . من که آمدم او ساخته بود و پرداخته ... و دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان است ، که روشن بود و میسوخت. از روغنی که نامش عشق بود.
قلبم کاروانسرائی قدیمی است ، من اما صاحبش نیستم . صاحب این کاروانسرا هم اوست. کلیدش را به من نمیدهد، درها را خودش میبندد ، خودش باز میکند ، اختیار داریاش با اوست . اجازهی همه چیز.
قلبم کاروانسرایی قدیمی است ، همه میآیند و میروند و هیچ کس نمیماند . هیچکس نمیتواند بماند ، که مسافر خانه جای ماندن نیست . میروند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمیماند. کاش قلبم خانه بود ، خانهای کوچک و کسی میآمد و مقیم میشد . میآمد و میماند و زندگی میکرد . سالهای سال شاید ... هر بار که مسافری میآید ، کاروانسرا را چراغان میکنم و روغندان قندیلها را پر از عشق ، هر بار دل میبندم و هر بار فراموش میکنم که مسافر برای رفتن آمده است .
نمیگذارد ، نمیگذارد که درنگ مسافری طولانی شود . بیرونش میبرد ، بیرونش میکند . و من هر بار در کاروانسرای قلبم میگریم . غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد . همه جا را برای خودش میخواهد ، همهی حجرهها را ، خالی خالی . ... و روزی که دیگر هیچکس در کاروانسرا نباشد او داخل میشود. با صلابت و سنگین و سخت . آن روز دیوارها فو خواهند ریخت و قندیلها آتش خواهند گرفت و آن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد ، کاروانسرا ویران خواهد شد . آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی.... |
|
|
|
به چه مي خندي تو؟پنجشنبه پنجم شهریور 1388سلام. نمی دونم کی این پیغام رو برام گذاشته ؟(به چه مي خندي تو؟ ) هر کسی که هستی من و می شناسی کسی که وجود معرفی خودش رو نداره حق نظر دادن هم نداره .
|
|
|
|
زندگیدوشنبه نوزدهم مرداد 1388زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
ودلم بس تنگ است
بی خیالی سپر هر درد است
باز هم می خندم
آنقدر می خندم که غم از روی رود
|
|
![]() |
|
![]() |
رد پاي دوست
تو را آنقدر مي خواهم که گل می خواهد باران را




